سلام...خوسحال می شوم مرا در تصمیم گیری تازه ام یاری دهید:
بلاگ را تعویض کنم یا آدرس را یا نویسنده را؟
پیشاپیش از هم فکری تک تکتان سپاسگزارم
یا علی
آقاداداش من و به یه بازی دعوت کرده...خواسته 10 تا چیز و که خیلی دوست دارم نام ببرم... :
اول خواستم بگم: خدا...دیدم خدا یک چیز نیست...همه چیز است! بعد خواستم بگم امام علی...کلا ائمه؛ دیدم آنها همیشه در زندگی آدم جریان دارند پس بجز خدا و آنها...باید 10 چیز نام ببرم:
1- مادرم...(کلا خانواده ام)
2- (خیلی مهم نیست: خودم!)
3- بعضی از دوستانم (و تمامی کسانی که دوستم دارند)
4- انواع آلات موسیقی، نقاشی...نویسندگی؛ در کل کارهای هنری، کامپیوتر و هر
چه که مربوط به آن است (اینترنت و....);-) جدول هم خیلی دوست دارم خصوصا
سودوکو؛ کتاب شعر؛ رمان (تاریخی...جنایی...سیاسی...همه جورش!)
5- زیور آلات...عتیقه جات...بدلیجات...
6- واویلا! پوریا پورسرخ! پرویز پرستویی...مهتاب کرامتی.(نفس)
7- بی ام وه دو در آبی نفتی! (کلا ماشین مدل بالا...پول...پول رو خیلی خیلی
دوست دارم
)
8- ادامه تحصیل تا مقطع دکترا رو دوست دارم...ضمنا کار کردن رو هم دوست دارم (بی ربط بگم که خرید کردن رو فوق العاده دوست دارم...خصوصا خرید لباس!)
9-
10- یکی و دوست دارم که هیچ وقت مال من نمی شه !
همین...از بازیشم خوشم نیومد! (آخرش غمگین شدم!)
تا بعد
و اما مدعوین گرامی! :
1. خریدار...
2. م.ف متروک...
3. آسمونی...
4. علیرضا ترنج...
5. خیلی دور خیلی نزدیک...(سیده)
6. سحر...
7. مهرسا...
8. بابایی
9. پانته آ
10. ویزیتور های قدیمی وبلاگ و ویزیتورهای جدید...که خیلی نمی شناسمشان! و جا داره همه رو دعوت کنم!!!
همین...تا بعد 17/6/1388 سه شنبه شب
خیلی وقته می خوام خیلی چیزا بنویسم...
خیلی وقته خیلی مسائل مانع از گفتن، نه نوشتن خیلی چیزا می شه...
خیلی وقته خیلی چیزا رو نه می گم...نه می نویسم...
خیلی وقته...خیلی از وقت آپ کردنم...گذشته!
خیلی وقته...به وقتم خیلی نمی اندیشم...
خیلی وقته بی وقت ام!
خیلی وقته...خیلی وقته...خیلی وقته...درگیرم...
همین
یا علی
یا حق
چند روزی هست که این قلم...این سر رسید...این واژگان همرامه...
می خوام بنویسم اما نمی دونم از کجا بنویسم...از چی بنویسم...
هنوز هم می دانم و می بینم ویزیتورهای قدیمی بلاگم چه از انگلستان...چه از فرانسه...این وب را می گشایند و دست نوشته هایم را چه خوب و بد...و چه کم و زیاد با حوصله و با دقت می خوانند...چقدر غربت آنها را حس می کنم...لمس می کنم...دلم برای چت...و حتی خواندنِ کامنتهایشان تنگ شده...دلم لک زده برای صحبت با تک تکشان...
دلم حتی برای تو:
آسمونی...
تنگ شده...تو که کارهایت دلِ همه را رنجانده است...نمی دانم در پس ِ قطع رابطه ات با دوستان و اقوام و آشنایان، چه هدفی نهفته است...اما هر چه که هست به رنجاندن ِ دوستدارانت نمی ارزد...مطمئن باش...
« دلم...تنگ است...
دلم می سوزد از باغی که می سوزد »
بابایی...
چقدر راحت...و چه ارزان ملوست را بی خیال شدی...اصلا انتظارش را نداشتم...با همه این اوصاف...من را ببخش...صادقانه دوستت دارم...
خیلی حرفها هست...خیلی درد دلها...که دل را تسکین می دهند...اما...شنونده شان نیست...شنونده هایشان شاید...شاید...شاید هم هست...! شاید...
درگیر ِ بسی افکار آزار دهنده...و آرام بخش هستم!
هنوز هم بعضی ها هستند که دوستم بدارند یا دوستشان بدارم...
هنوز هم هستند کسانی که قلب مرا تسخیر کنند...
هنوز هم هستند بعضی از آدمیان که ناز مرا می خرند...
هنوز برای تنها شدن
زود است...
خدای را سپاس که:
هنوز تنها نشده ام
هنوز نبریده ام...
نخواهم برید...
تا بعد...
یا علی
یا حق
تقویم ذهنش را ورق زد؛ دقیقا ٣٠ شهریور بود:
١ دوست...از بین تمامی دوستانش...به یادش بود...
یک یار...از بین تمامی مدعیان...به یادش بود...
و همین او را بس!
از بین تمامی مدعیان...
از میان تمامی یاران...دوستداران...وفاداران...رفیقان...پناهان...عاشقان :
فقط ٢ کــَس...همین و بس!
گویی دنیا در میان دستهایش بود...
وقتی
پیامهای ساده آنها را دریافت کرد...
چه روزی بود: دقیقا اولین ثانیه های روز میلادش...
امسال شاید بهترین سال عمرش شود...
آمین...یا رب العالمین
تولدش گرامی باد !
تا بعد
و اما یک رفیق که حال مسیج داد!! چه شبی باشد امشب
یا حق
یا علی
تولدت مبارک عاشقترین شقایق
با من بمان عزیزم تا آخرین دقایق
دوباره بیست ششم شهریوره و تولد تو ...
تولد تمام احساسات خوب دنیا...
بوی رازقی و میخک
بوی عشق
بوی احساس
بوی یک دنیا گل یاس
بوی خوب رفاقت میاد...
بوی خوب صداقت میاد...
شب تولد تو اِ...
بهانه نوشتنم
فقط رفاقت تو اِ !
صادقانه، بی بهانه
عاشقانه اعتراف می کنم :
تو بهترین رفیق من!
با من بمان عزیز من!
ساده تر بگویمت:
٢۶ شهریور
یعنی
۴ روز تا رسیدن ِ من زمان مانده !
تا شکوفایی این تن...
تا باز نمودن چشم من!
عزیزم
روز تولدت
کاش همیشه بهترین ها مال تو باشد...
کاش همیشه برایت بهترین بمانم...
کاش هرگز تنها نشی...
تنها نشم!
« شب تولد تو
ستاره ها دمیدن
پرستوهای عاشق
به کلبه شون رسیدن
شب تولد تو بخت من از راه رسید
نیمه جونی جون گرفت
تشنه به دریا رسید »
با تقدیم بهترین آرزوها
HAPPY BIRTHDAY ELHAM
یا حق
عشق های تظاهری
عشق های تصادفی
عشق های تناسبی !
« فکر می کنم چه چیز مرا از حجوم ِ خالی اطراف
می رهاند ؟ »
می بینم:
هیچ چیز !
این روزهای بی در و پیکر
مرا به چه فکرها می اندازند !
مرا به چه چیزها می خوانند !
مرا به چه کارها وا می دارند !
این شب های مکرر
مرا از یاد نمی برند !
این آهنگ های سرد و خشک و بی تناسب (!)
مرا به نیوشیدن اجبار می کنند !
کاش ستاره های ما
کمی بیشتر می درخشیدند!
به اصناف فکر می کنم!
به عشق . . .
عشق بازاری !
عشق تکراری ...
عشق درباری (حتی!)
عشق
سرفصل و سرآغاز اشتباه است!
« یک اشتباه شیرین »
عشق
وجود خارجی ندارد !
تمامش نیاز داخلی است !
نیاز روح
نیاز جسم
نیاز عرفانی !
نیاز روحانی !
نیاز انسانی !
عشق . . .
عشق های خیابانی...
عشق های
تظاهری
عشق های
تصادفی
عشق های
تناسبی...
و همه اش یک حادثه را می طلبد :
ازدواج
حال چه شرعی
چه نامشروع
چه موقت
چه دائم
چه عاشقانه
چه صادقانه
و چه ناباوارانه !
نمی گویم یک بحث روانشناسانه...نه
یک گفتگوی دوستانه!
در مورد ِ :
عشق و ازدواج عاشقانه یا
عاجزانه !
همین
یا علی
بسم ا...
پشت هوس های رنگین
پشت عینک های مشکین
پشت چی قایم کنم احساسات صادقانه م و ؟
پشت چه عینکی قایم کنم اشک های بی اراده م و ؟
چقدر تنهایی کشنده ست؟ . . .
در پی لحظات ناب گشتم
که آن را با تو پر کنم
نیافتمت . . .
تو در کدامین پستوی قلبم نهان شده ای؟
تو در کدامین چهار دیواری بی در و پیکر زاده شده ای؟
که نمی یابم ات ؟
که نمی بینم ات ؟
که نیستی ؟
چقدر عاشق شوم ؟
تا کجا ؟
تا چه سنی ؟
دیگر از ما سنی گذشته است !
دیگر برای عاشقی حتی
کسی سراغی از ما نمی گیرد !
دیگر موها همچون دندان ها ریخته است (!!!)
دیگر ندای قلبم چشمم را نمی ترساند!
دیگر دلگیر شده ام...
پیر شده ام...
دیگر دیر شده ام !!
دیگر تنها شده ام
تنها بودم
تنها تر شده ام.
دیگر دیر شده ام . . .
پیر شده ام . . .
دلگیر شده ام.
تو را گناهی نیست
گناهی نباید ...
قلبم بی تاب شده است
بی تب شده است!
قلبم بی کس شده است!
(خدا آن روز را نیاورد!)
آمین
شب بی کسی های دل ٩/۶/٨٨